تبلیغات
گژپچ (علم،هنر،صنعت( - شعر ناشناس از فروغ فرخزاد

شعر ناشناس از فروغ فرخزاد

نویسنده : شهین مازندرانی یکشنبه 21 مهر 1392 09:12 ب.ظ  •    ارسال شده در: فروغ فرخزاد




بر پرده های درهم امیال سر کشم

نقش عجیب چهره ی یک ناشناس بود

نقشی ز چهره ای که چو می جستمش به شوق

پیوسته می رمید و به من رخ نمی نمود

 

 

یک شب نگاه خسته ی مردی به روی من

لغزید و سست گشت و همان جا خموش ماند

تا خواستم که بگسلم این رشته ی نگاه

قلبم تپید و باز مرا سوی او کشاند

 

 

نومید و خسته بودم از آن جستجوی خویش

با ناز خنده کردم و گفتم بیا ، بیا

راهی دراز بود و شب عشرتی به پیش

نالید عقل و گفت کجا می روی کجا

 

 

راهی دراز بود و دریغا میان راه

آن مرد ناله کرد که پایان ره کجا ست

چون دیدگان خسته ی من خیره شد بر او

دیدم که می شتابد و زنجیرش به پا ست

 

 

زنجیرش به پا ست چرا ای خدای من

دستی به کشتزار دلم تخم درد ریخت

اشکی دوید و زمزمه کردم میان اشک

( زنجیرش به پا ست که نتوانمش گسیخت )

 

 

شب بود و آن نگاه پر از درد می زُدود

از دیدگان خسته ی من نقش خواب را

لب بر لبش نهادم و نالیدم از غرور

( کای مرد ناشناس بنوش این شراب را )

 

 

آری بنوش و هیچ مگو کاندر این میان

در دل ز شور عشق تو سوزنده آذری ست

ره بسته در قفای من اما دریغ و درد

پای تو نیز بسته ی زنجیر دیگری ست

 

 

لغزید گرد پیکر من بازوان او

آشفته شد به شانه ی او گیسوان من

شب تیره بود و در طلب بوسه می نشست

هر لحظه کام تشنه ی او بر لبان من

 

 

ناگه نگه کردم و دیدم به پرده ها

آن نقش ناشناس دگر ناشناس نیست

افشردمش به سینه و گفتم به خود که وای

دانستم ای خدای من آن ناشناس کیست

یک آشنا که بسته ی زنجیر دیگری ست



برچسب ها: ناشناس از فروغ ، اشعار فروغ فرخزاد ، شعر فروغ فرخزاد ، فریدون فرخزاد ، قشنگترین شعر فروغ ، عاشقانه ترین شعر فروغ ، بهترین شعر فروغ ،
آخرین ویرایش: یکشنبه 21 مهر 1392 09:14 ب.ظ

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر